سلام دنیا

بعد مدتها... چه برماگذشت، خیلی چیزا عوض شد و خیلی چیزا نه.

اما بعد

در خواب دیدم صمیمی ترین دوست سال اول دوران دانشگاهم که الان ۱۵ ساله ندیدمش و آمریکاست،که الان فول گی هم شده، منو تو خیابون دید و به خونش دعوت کرد. قیافشم یه مقدار فرق میکرد، تو خوابم گی هم نبود. رفتم خونش، طبقه دوم یه خونه قدیمی. یه فرش قرمز دست بافت بزرگ و چند تا تخت. دیدم تو اون خونه رفقای اون دوستم هم هستن، دختری که اون زمان دوستش داشتم که الان امریکاست روی تخت طبقه بالا لخت بود و فاحشه کل پسرا شده بود، معلوم بود همشون قبل از اینکه من برسم اونجا ترتیبشو دادن. لحن بدی هم صحبت می کرد. خیلی بیکلاس بود. نگاهش کردم و تعجب کردم این چرا اینجاست. هیچ حسی نسبت بهش نداشتم، نه عشق نه چیزی... فقط تعجب کردم.

من که رسیدم همشون جمع کردن و رفتن و خونه خالی شد. حتی تخت ۲ طبقه هم نبود. فقط یه سالن بزرگ و فرش قرمز زیرش. من تنها موندم و حس تنهایی هم داشتم.

فعلا تمام