خواب مادربزرگم

امشب خواب دیدم مادربزرگم که سال 97 مرد، اومده خونه قدیمیمون. منو پدر و مادرم بودیم. میدونشستم حالش خیلی بده و داره میمیره. احساس کردم تو اتاق مرد. بعد دیدم زنده شد و با حال خرابی اومد توی هال. به سختی وضو گرفت. نشست و شهادتین گفت و دمر دراز کشید. منم رو به قبلش کردم و دوباره مرد.

23 سال

23 سال پیش که برجای 2 قلو ریخت. تابستون کلاس پنجم ابتداییم بود و من خیلی حالیم نبود چه خبره. ولی اون روز حس میکردم یه واقعه عجیب اتفاق افتاده چون هر کس و همه جا به صورت پچ پچ صحبت از یه موضوع خاص بود و اون روز من کلاس قرآن تو مسجد داشتم. یکی از بچه ها یه چی پرسید که یعنی چی شده؟ معلم قرآن گفت تو آمریکا با هواپیما زدن تو برجای تجارت جهانی، یکی از ابروهاشو انداخت بالا و لبخندی از ته دل کرد و گفت برجاشون پسیوووو... ریخته.

اینم خاطره من از اون روز.

چیزی که عوض داره گله نداره

35 سال پیش ژاپن به شدت در حال رشد اقتصادی بود و به نیروی کار نیاز داشت. پدر من هم جز جوانانی بوده که به ژاپن میره تا پول و پله ای جمع کنه و اونجا تو یه مجموعه لاندری لباسای شسته شده رو اطو میکشیدهو طبق آنچه یادمه روزی 3000 ین هم بهش حقوق میدادن. اینم بگم که 3 ماه ژاپن کار میکنه یه مقدارم روش میزاره و باهاش میاد تو جنت آباد یه خونه 70 متری میخره...

برام تعریف میکنه که اون موقع خیلی از بچه های جوادیه و خزانه و خانی آباد(هم محله ای های پدرم که بعضیاشونو میشناخته) ریخته بودن اونجا. طبق تعریفاش، هر کثافت کاری که فکرشو بکنید اونجا میکردن. کارت های تلفن که تموم شده بوده رو غیر قانونی شارژ میکردن، مواد فروشی و دزدی و اخاذی میکردن. خیلی هاشونم به یاکوزا ملحق شدن... ژاپن میبینه که ایرانیا خیلی دارن کثافت کاری میکنن ویزاهاشونو دیگه تمدید نمیکنه و همرو میریزه بیرون. البته خیلیا هم میمونن و برنمیگردن. ولی برگشته هارو دیگه ژاپن راه نمیداده.

شبیه این اتفاق تو ایران امروز ما داره میوفته. افغانیای کثیری با چراغ سبز سیستم وارد ایران شدن و الان مشکلات زیادی آفریدن. از مصرف کالاهای سوبسیدی که توش بحران داریم بگیر تا جرم و جنایت که تو جامعه افغانی 3 برابر متوسط ایرانیه... اینطوریه که صدای مردم بلند شده و گویا میخان یه سری هاشونو بفرستن همونجا که اومدن.

پدیده جالبیه. هیچ اقدامی تو این دنیا بی جواب نمیمونه... یه روز ما میریم تو ژاپن کثافت کاری، یه روزم میان تو کشور ما کثافت کاری... این چیزا رو که میبینم اعتمادم به خدا بیشتر میشه. این که هیچ چیزو بی جواب نمیزاره. خدا واقعا موجود دوست داشتنی ئیه.

پشت هم انداز ها

در هفته های گذشته، سنگ صبور صادق چوبک، انسیه خانم جعفر شهری، معصومه شیرازی جمالزاده و چندتا از داستانهای کوتاه صادق هدایتو خوندم.

کتابها یه جورین که به طرز عجیبی انگار که نویسنده همشون یه نفره. قشنگ انگار یه آدم خاص تو یه زمان خاص این آثارو نوشته و جامعه اطراف خودشو روایت میکنه. روایت های خیلی مفصلی از محیط، از آدمایی مثل زن و شوهر و پدر و مادر و بچه و رفیق و دشمن و همسایه و شریک و ... که اطراف هر فردی پیدا میشه. از مسائلی که براشون دغدغس و مهمه. به چیزایی که فکر میکنن. به رفتارهایی که بروز میدن، به تصمیمایی که میگیرن. وضع زندگیشونو و ...

تصویر جالبی از ایران حدود 70 سال پیش، گیر کرده در سنت، بیسوادی، فقر، فساد، عقده، کلک و مرد رند بازی به آدم میده. حالا این که چه قدر با واقعیت منطبقه رو خدا میدونه ولی وقتی میخوندم احساس میکردم با درصد بالایی با همین امروز ما منطبقه. درسته خیلی چیزا عوض شده ولی کلیت کار هنوز حفظ شده. مثلا جامعه به اون اندازه فلاکت بار اون موقع الان فقیر نیست، بی سواد نیست، خرافاتی نیست ولی همون رنگ و بو رو داره.

پنج شنبه که صفر تموم شد تئاتر ها هم شروع به کار کردن. عیال گفت عمو فیتیله ای ها(قاتینگا و پاتینگا) تئاتر دارن به نام "پشت هم انداز ها" بریم ببینیم. رفتیم دیدیم. محتواش یه وکیل، یه پارچه فروش، یه چوپان، یه قاضی بود که هر کی سعی داشت در اونیکی بماله! والبته گوسفندان که یا پشمشون چیده میشد و یا گوشتشون کباب میشد... وقتی تموم شد تازه فهمیدم معنی اسم تئاتره چیه... اینجاست که میگم امروز ما فرق معنی داری با دیروزمون که اون کتابها نوشته شدن نداره.

لینک تئاتر پشت هم انداز ها