در هفته های گذشته، سنگ صبور صادق چوبک، انسیه خانم جعفر شهری، معصومه شیرازی جمالزاده و چندتا از داستانهای کوتاه صادق هدایتو خوندم.
کتابها یه جورین که به طرز عجیبی انگار که نویسنده همشون یه نفره. قشنگ انگار یه آدم خاص تو یه زمان خاص این آثارو نوشته و جامعه اطراف خودشو روایت میکنه. روایت های خیلی مفصلی از محیط، از آدمایی مثل زن و شوهر و پدر و مادر و بچه و رفیق و دشمن و همسایه و شریک و ... که اطراف هر فردی پیدا میشه. از مسائلی که براشون دغدغس و مهمه. به چیزایی که فکر میکنن. به رفتارهایی که بروز میدن، به تصمیمایی که میگیرن. وضع زندگیشونو و ...
تصویر جالبی از ایران حدود 70 سال پیش، گیر کرده در سنت، بیسوادی، فقر، فساد، عقده، کلک و مرد رند بازی به آدم میده. حالا این که چه قدر با واقعیت منطبقه رو خدا میدونه ولی وقتی میخوندم احساس میکردم با درصد بالایی با همین امروز ما منطبقه. درسته خیلی چیزا عوض شده ولی کلیت کار هنوز حفظ شده. مثلا جامعه به اون اندازه فلاکت بار اون موقع الان فقیر نیست، بی سواد نیست، خرافاتی نیست ولی همون رنگ و بو رو داره.
پنج شنبه که صفر تموم شد تئاتر ها هم شروع به کار کردن. عیال گفت عمو فیتیله ای ها(قاتینگا و پاتینگا) تئاتر دارن به نام "پشت هم انداز ها" بریم ببینیم. رفتیم دیدیم. محتواش یه وکیل، یه پارچه فروش، یه چوپان، یه قاضی بود که هر کی سعی داشت در اونیکی بماله! والبته گوسفندان که یا پشمشون چیده میشد و یا گوشتشون کباب میشد... وقتی تموم شد تازه فهمیدم معنی اسم تئاتره چیه... اینجاست که میگم امروز ما فرق معنی داری با دیروزمون که اون کتابها نوشته شدن نداره.
لینک تئاتر پشت هم انداز ها