ولش کن بابا

یه موقع هایی بود تو دانشگاه با بعضی درسای خاص حال نمیکردم. مثل شبکه یا کامپایلر. مثلا استاد کامپایلر مزخرف و گوشت تلخ بود و به شدت بد درس میداد. صرفا یه اسلاید رو روخونی میکرد و چون کمرش درد میکرد اصلا از جاش بلند نمیشد. منم با درس حال نمیکردم و نمیخوندم و نمیخوندم و مینداختم پشت گوش تاااااا شب امتحان. شب امتحان که جزوه رو برمیداشتم تازه به عمق سختی قضیه پی میبردم و بعد 2-3 ساعت تلاش بی فایده که میفهمیدم خوندن من خیلی کاری از پیش نمیبره، دست از خوندن میکشیدم و میگرفتم راحت میخوابیدم. فرداش اونایی که در طول ترم همراهی کرده بودن و کم و بیش تو باغ بودن، میگفتن ما تا صبح بیدار بودیم و فلان موضوع چیه و چه طوریه... و تفاوت رو میشد حس کرد. و خب بدیهیه که پایین ترین نمرات رو میووردم. حدودا 10.

احساس میکنم تو کشور هم تقریبا به همین حالت رسیدیم. یعنی یه زمانی برای بعضیا مهم بود کار بکنن یا مهم بود ایران رشد کنه پیشرفت کنه. یه کاری توش انجام شه، مشکلات حل شه، برنامه ریزی کنن و ... با اومدن یه سریا و گسترش فساد و عوض شدن اولویت ها یه دوره عدم رشد و بیخیالی رو گذروندیم و مشکلات انقدر بزرگ شدن و توان حل مشکلات انقدر کم شده که بیخیال شدن. حتی با عوض شدن دولت ها هم وقتی حجم بزرگ مشکلات دیده میشه طرف خالی میکنه و حاضر نمیشن وارد کلنجار رفتن با مشکلات بشن. ول میکنن. و کلا ماشین بدون راننده داره حرکت میکنه و فرمونش به این سمت و اون سمت شل شل میچرخه.

نشانه هاشم واضحه. مثلا همین حمله کشور کذا ، مثلا همین بی آبی تهران که تازه یادشون افتاده سد ها خالیه. مثلا همین بی برقی ها. مثلا همین کریدور زنگزور... به نظرم میرسه شرایط مثل 20-30 سال آخر دوره قاجاره. ترکیده، بی برنامه، بی امید. نکته بد داستان اینه که اون موقع کشورهای دور و اطرافمون هم یکی از یکی داغون تر بودن. الان همه میبینن ایران اینشکلیه، هم دوست دارن وضع ایران بدتر شه، هم منافعشونو از ایران میکنن و یه لگد به ایران میزنن.

دلنوشته ای در 23 تیر 1404

سکوت عجیبیه. به شکل عجیبی همه ساکتن و هیچ کاری نمیکنن. نه حرفی نه سخنی نه مصاحبه ای نه سخنرانی ئی، نه تصمیمی، نه اکتی... هیچی...

هم مردم ساکتن و منتظرن ببینن چی میشه، هم امرا ساکتن و منتظرن ببینن چی میشه. در حالی که باید طرف بازی کنه. و الا نوبت از دستش میپره. احساس میکنم همه دارن به هم نگاه میکنن و میگن چه کنم؟

این بهت زدگی و حس این که کاری از دستمون بر نمیاد تنها باعث میشه طرف مقابل نقشه ای که کشیده(چه خوب چه بد) رو بدون مزاحمت ببره جلو.

احساسم بهم میگه این سکوت بیش از حد عجیب خیلی مشکوکه و به نظرم شبیه آرامش پیش از طوفان میمونه. طوفانی خیلی مهیب. امیدوارم خداوند نگاه رحمتی به ما مردم عادی بکنه فقط.

یه واژه بینهایت سنگین

ازم پرسیدین، ترسه یا عدم اعتماد به نفس؟
چه چیزیه که گاهی باعث میشه شدیدا به خودت انتقاد کنی؟

باید بگم، فکر کنم بیشتر حسرت باشه.

دعوای اتوبوس

حدودا 15 سال پیش سال دوم دانشگاه بودم و ترم تابستونی برداشته بودم و رفته بودم انقلاب کتاب درسمو بخرم. وقتی خریدم بی آر تی میدون انقلابو سوار شدم تا برگردم سمت آزادی. هوا خیلی گرم بود و اتوبوس هم تقریبا شلوغ بود. رفتم گوشه اتوبوس و ایستاده لم دادم به شیشه. دیدم یه آقای تقریبا 35 ساله لاغر با دو نفر که یکی جوانی 20 ساله کوتاه و لاغر و یکی دیگه مردی حدودا 40 ساله ریشو و تقریبا توپر بود بحث میکردن. هر چی سعی کردم بفهمم، نشد که بفهمیدم بحثشون سر چیه. بعد دعوا بالا گرفت و کار به کتک کاری کشید. دعوای جالبی بود. دست به یقه نمیشدن. گردن همو نمیگرفتن. فقط سیلی یا مشت میزدن به همدیگه. هیچکس هم دخالت نمیکرد. بیشتر آقا ریشوئه میزد. هر مثلا5 تایی هم که ریشوئه میزد، پسر جوونه هم یکی میزد. ولی در مقابل اون مرد مقابل که بیشتر کتک میخورد هر 5 تا که میخورد سعی میکرد یه دونه بزنه که هم ضعیف بود و هم پر از ترس. بدنش میلرزید. صداش میلرزید. سر و صورتش ترکیده بود و علاوه بر رد و کبودی کتکی که خورده بود، یکی دوجا از سرش هم پاره شده بود و چاله خون تشکیل شده بود. و واقعا جوری بود که هیشکی دوست نداشت اون لحظه جای اون باشه. فقط صداش بلند بود که اتوبوس وایساد، بیاید بیرون بهتون نشون بدم!

اون دون نفر از دعوا دست کشیده بودن و با هم صحبت میکردن و پسر جوونه هی نیشخند ریزی میزد و در مقابل هی طرف میگفت بیاید بیرون بهتون نشون بدم. یه هو ریشوئه برگشت رو به سمت طرف و با دو دست دست کشید به ریشش و بعدش دست کشید از بالا تا پایین صورت طرف و با یه لحن آروم و مهربانانه گفت داداش، ترکیدی، بیخیال شو!!! و به شکل عجیبی یارو ساکت شد. نه ساکته ساکت ولی سر و صداش به شکل محسوسی خوابید.

اتوبوس به ایستگاه که رسید پیاده شد و یه مقدارم دور شد شاید 3-4 متر، و از بیرون اتوبوس با صدای معمولی که طرفو تحریک نکنه میگفت بیا بیرون دیگه :) یکی از پیرمردایی که پیاده شده بود یه چیزی بهش گفت و شروع کرد با پیر مرده خودشو مشغول کردن تا زمان بگذره و در اتوبوس بسته شه. اون دو نفرم محلش نذاشتن و در اتوبوس بسته شد و رفتیم.

آره اینجوریاس.

خواب مسیر سنگلاخ

دیشب در خواب دیدم در روستای پدری هستم و با ماشین پدرم به یه مسیر سنگلاخی در دل کول میرم که خیلی صعب العبوره ولی با کمال تعجب ماشین بابام از همه موانع عبور میکرد و کف ماشین با سنگهای بسیار تیز و بلد کف مسیر سنگلاخی گیر نمیکرد.

یک بار مسیر رو با ماشین رفتیم. دوباره با ماشین رفتیم و من دفعه دوم کمتر نگران بودم چون حس میکردم هم بابام راننده ماهریه و هم ماشین میکشه که این مسیرو بره.

وقتی بار دوم مسیر طی شد و از جاده سنگلاخی پایین اومدیم در کمال تعجب انتهای مسیر سنگلاخی به پارکینگ خونه خودم ختم میشد و به خونه رسیدم...

تحلیل آبدوخیاری سیاسی

این روزا درباره جنگ خیلیا مطلب میزارن و تحلیل میکنن ولی اگه بخوام فهم خودمو از جنگ و وقایع این روزا بنویسم اینه که، این جنگی که مشاهده میکنیم سر غنی سازی و هسته ای و موشکی و ... نیست. جنگ ابرقدرتهاست برای بلوکبندی نظم آینده جهانیه.

آمریکا میخاد ایرانو داشته باشه تا هم مانعی باشه در برابر چین و روسیه. هم با بستن نفتش چینو کنترل کنه و با بازکردن گازش روسیه رو کنترل کنه. چین و روسیه هم دوست ندارن این مهره ارزشمندشونو از دست بدن. چین و روسیه با جنگ شدن در ایران مشکل ندارن و حتی بدشون نمیاد جنگ در ایران باشه و جلوتر نیاد ولی وقتی کار به جاهای باریک میکشه کمک میکنن و نمیزارن سقوط کنه. حتی بعید نمیدونم که آتش بس رو روسیه برامون جور کرده باشه و یا اگه اوضاع خیلی خیط بشه مثل کره شمالی خودشون ایرانو مسلح به بمب اتم کنن تا آمریکا نتونه به ایران دست بزنه.

به همین خاطر من فکر میکنم آمریکا در گام بعدی سراغ فشار شدید اقتصادی با استفاده از اهرم ماشه و تحریمهای سازمان ملل میره تا راه کمک چین و روسیه رو هم ببنده.